تبليغاتX
تنهاترین عاشق

تنهاترین عاشق

یه خاطره...

یواشکی دوسم داشته باش آدم های دنیای من               چشم دیدن...                     عشق رو ندارن
[ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 17:50 ] [ آواره شده ] [ ]
ای محبوب من آخر تو مرا نشناختی...
ای محبوب من آخر تو مرا نشناختی!

زیرا حجب و حیا مانع آن بود كه من خود را به تو بنمایانم...

یا از عشق سخن برانم یا از سوز درونی خود بازگو كنم...

اما من

منی كه نجوا می كنم...

منی كه تو را دوست می دارم...

آدم ساده ای نیستم...

من خدای عشق و پرستشم

من نماینده حق و مظهر فداكاری و گذشت و تواضع و فعالیت و مبارزه ام

آتشفشان درون من كافیست كه هر دنیایی را بسوزاند...

آتش عشق من به حدی است كه قادر است هر دل سنگی را آب كند...

فداكاری من به اندازه ای است كه كمتر كسی در زندگی به آن درجه رسیده است...

به سه خصلت ممتاز شده ام:

1. عشق كه از سخنم و نگاهم و دستم و حركاتم و حیات و مماتم می بارد

در آتش عشق می سوزم و هدف حیات را جز عشق نمی شناسم

در زندگی جز عشق نمی خواهم و جز به عشق زنده نیستم


2. فقر كه از قید همه چیز آزاد و بی نیازم

و اگر آسمان و زمین را به من ارزانی كنند تأثیری در من نمی كند


3. تنهایی كه مرا به عرفان اتصال می دهد

مرا با محرومیت آشنا می كند

كسی كه محتاج عشق است در دنیای تنهایی با محرومیتِ عشق می سوزد

جز خدا كسی نمی تواند انیس شبهای تار او باشد و جز ستارگان اشكهای او را پاك نخواهند كرد

جز كوههای بلند راز و نیازهای او را نخواهند شنید و جز مرغ سحر ناله های صبحگاه او را حس نخواهند كرد

به دنبال انسانی می گردد تا او را بپرستد یا به او عشق بورزد

ولی هر چه بیشتر می گردد كمتر می یابد



كسی كه نجوا می كند آدم ساده ای نیست...

بزرگترین مقامات عرف را گذرانده...

سردی و گرمی روزگار را چشیده...

از زیباترین و شدیدترین عشقها برخوردار شده...

از درخت لذات زندگی میوه چیده...

از هر چه زیبا و دوست داشتنی است برخوردار شده و در اوج كمال و دارایی همه چیز خود را رها كرده و به خاطر هدفی مقدس زندگی دردآلود و اشكبار و شهادت را قبول كرده...

آری ای محبوب من   یک چنین كسی با تو نجوا می كند...

نجوای من درباره مال و منال نیست!

زیرا می دانی كه چیزی ندارم و آنچه دارم متعلق به تو و حركت در راه توست...

از آنچه به دست من رسیده به خاطر احتیاجات شخصی چیزی بر نداشته ام...

جز زندگی درویشانه چیزی نخواسته ام...

آنجا كه سر تا پای وجودم برای تو و حركت باشد معلوم است كه مایملک من نیز متعلق به توست...

به كسی بدی نكرده ام...

در زندگی خود جز محبت فداكاری تواضع و احترام نبوده ام...

از این نظر نیز به كسی مدیون نیستم...

آری نجوای من درباره این چیزها نیست!

نجوای من درباره عشق و حیات و وظیفه است...

احساس می كنم كه آفتاب عمرم به درازا رسیده و دیگر فرصتی ندارم كه به تو سفارش كنم...

نجوا می كنم...

وقتی كه جانم را بر كف دستم گذاشته ام و انتظار دارم هر لحظه با این دنیا وداع كنم و دیگر تو را نبینم...

تو را دوست می دارم و این دوستی بابت احتیاج و یا تجارت نیست...

در این دنیا به كسی احتیاج ندارم...

حتی گاهگاهی از خدای بزرگ نیز احساس بی نیازی می كنم...

از او چیزی نمی طلبم و احساس احتیاج نمی كنم...

چیزی نمی خواهم  گله ای نمی كنم و آرزوئی ندارم...

عشق من به خاطر آن است كه تو شایسته عشق و محبتی...

و من عشق به تو را قسمتی از عشق به خدا میدانم...

همچنان كه خدا را می پرستم و عشق می ورزم به تو نیز كه نماینده او در زمینی عشق می ورزم...

و این عشق ورزیدن همچون نفس كشیدن برای من طبیعی است...

عشق هدف حیات و محرک زندگی من است...

زیباتر از عشق چیزی ندیده ام و بالاتر از عشق چیزی نخواسته ام...

عشق است كه روح مرا به تموج وا می دارد...

قلب مرا به جوش می آورد...

استعدادهای نهفته مرا ظاهر می كند...

مرا از خودخواهی و خودبینی رهاند...

دنیای دیگری حس می كنم!

در عالم وجود محو می شوم...

احساسی  لطیف و قلبی حساس و دیده ای زیبابین پیدا می كنم...

لرزش یک برگ  نور یک ستاره دور  موریانه كوچک  نسیم ملایم سحر  موج دریا  غروب آفتاب  احساس و روح مرا می ربایند و از این عالم به دنیای دیگری می برند...

اینها همه و همه از تجلیات عشق است...

به خاطر عشق است كه فداكاری می كنم...

به خاطر عشق است كه به دنیا با بی اعتنایی می نگرم و ابعاد دیگری را می یابم...

به خاطر عشق است كه دنیا را زیبا می بینم و زیبایی را می پرست...

به خاطر عشق است كه خدا را حس می كنم...

او را می پرستم و حیات و هستی خود را تقدیمش می كنم...

می دانم كه در این دنیا به عده زیادی محبت كرده ام...

حتی عشق ورزیده ام...

ولی جواب بدی دیده ام!

عشق را به ضعف تعبیر می كنند و به قول خودشان زرنگی كرده از محبت سوء استفاده می نمایند!

اما این بی خبران نمی دانند كه از چه نعمت بزرگی كه عشق و محبت است محرومند...

نمی دانند كه بزرگترین ابعاد زندگی را درک نكرده اند...

نمی دانند كه زرنگی آنها جز افلاس و بدبختی و مذلت چیزی نیست...

و من قدر خود را بزرگتر از آن می دانم كه محبت خویش را از كسی دریغ كنم...

حتی اگر آن كس محبت مرا درک نكند و به خیال خود سوء استفاده نماید...

من بزرگتر از آنم كه به خاطر پاداش محبت كنم یا در ازاء عشق تمنایی داشته باشم...

من در عشق خود می سوزم و لذت می برم...

این لذت بزرگترین پاداشی است كه ممكن است در جواب عشق من به حساب آید...

میدانم كه تو هم ای محبوب من در دریای عشق شنا می كنی...

انسانها را دوست می داری...

به همه بی دریغ محبت می كنی و چه زیادند آنها كه از این محبت سوء استفاده می كنند!

حتی تو را به تمسخر می گیرند و به خیال خود تو را گول میزنند...

تو اینها را می دانی ولی در روش خود كوچكترین تغییری نمی دهی...

زیرا مقام تو بزرگتر از آن است كه تحت تأثیر دیگران عشق بورزی و محبت كنی...

عشق تو فطری است همچون آفتاب بر همه جا می تابی و همچون باران برچمن و شوره زار می باری و تحت تأثیر انعكاس سنگدلان قرار نمی گیری...

درود آتشین من به روح بلند تو باد كه از محدوده تنگ و باریک خودبینی و خودخواهی بیرون است و جولانگاهش عظمت آسمانها و اسماء مقدس خداست...

اما بايد مواظب خودت باشی تا بازيچه يک الف بچه قرار نگيری...

چون چيزی كه بيشتر برای من و تو مهمه حفظ آبروی چندين ساله هست...

عشق سوزان من فدای عشقت باد كه بزرگترین و زیباترین مشخصه وجود توست...

و ارزنده ترین چیزی است كه مرا جذب تو كرده است...

و مقدس ترین خصیصه ای است كه در میزان الهی به حساب می آید...

آری ای محبوب من  این چنین با تو نجوا میکنم...

[ شنبه سی ام اردیبهشت 1391 ] [ 19:14 ] [ آواره شده ] [ ]
ردپای بیابون دلم...

سلام

كجايی؟

اصلا از من خبر داری؟

ميدوني كجام؟

چیكار ميكنم؟

در چه حالم؟

مهم نيست ...

ولي ميخوام واست از بيابون بگم ...

من به بيابون حسوديم ميشه ...

هيچ ميدونی گرگها واسه بيابون زوزه ميكشن؟

رجز ميخوننو به تنش چنگ ميزنن؟

ميدونی وقتی يه عقرب از جای خودش حركت ميكنه با تمام قوا پاهای خودشو روی تن بيابون فشار ميده تا شايد جای پاش واسه بيابون يادگاري بمونه؟

اصلا باورت ميشه بيابونی كه در آتش و گرما حرارتی معادل حرارت خورشيد ميسوزه يه مار واسه خنک كردن خودش به عمق اين بيابون فرو میره؟

ميدونم اينارو خوب از حفظی

آره گرگها واسه بيابون زوزه ميكشن

ولی بازهم مرامشونو عشقه كه گاه گاهی واسش آوازی هر چند غم انگيز ميخونن

باز هم معرفت اون عقرب كه با فشار پای خودش لااقل يه يادگاری به بيابون ميده

ولي معرفت بيابونو كی ميفهمه؟

با همه سوزان بودنش جايی خنک با تمام عشق به مار ميده تا لااقل از گرمای روز نجاتش بده

ولي حيف ...

نه واسم آواز میخونی   نه واسم يادگاری میزاری ...

فقط آواز تلخ جدايی میخونی و جای داغی كه رو تنم بزاری به عنوان يادگاری ...

راستي هنوز که هنوزه جای تو تنها تو قلبمه ...

لااقل مراقب اون باش ...

کاش میشد یه روزی یه جایی باهات بشینم و حرفهای نگفته ای که ته دلم مونده و شب و روز منو گرفته بگم

شاید تسکین یابد این قلبم ...

اما از طرفی هم دوست ندارم ناراحتت کنم

ولی از اینکه نمیگم فقط بدونی که من حالیمه

من خوب میفهمم و خوب میدانم چیزهای که نباید میدانستم

از این میسوزم که توی چشای آدمها نگاه کنی ...

بگذریم ...

واگذارش میکنم به کسی که جز او کسی رو ندارم ...

کسی که اینقدر دوستم داره که خودش شرایط را برای من مهیا میکنه تا آدمها را خوب بشناسم ...

چه کنم که قلبم عمر های آخرشون میگذرونه ...

اگه باز طاقت به تپش افتادنو داشت باز برات از گل کمتر برات نمی تپه ...

مواظب خودت باش ...

دوستت دارم

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:24 ] [ آواره شده ] [ ]
مثل حس دیدن چشمات...

http://tanhatarin-ashegh.persiangig.com/10.jpg

مثل خورشید میمونی میون این همه تاریکی

وقتی طلوع میکنی ظلمت دلم فراری میشه

سیاهی غم و غصه کنار میرن و عشق تو سلطان قلبم میشه

وقتی حرف میزنی صدای ناز تو تا اعماق دلم نفوذ میکنه

جز صدای قشنگ تو دیگه هیچ چیزی نمیشنوم

عشق پاک تو همه وجودمو همه زندگیمو لبریز کرده

داشتن تو بودن با تو زیباترین و بزرگترین آرزوی منه

صورت مهربونو چشمهای معصوم تو هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه

همون چشمهایی که برق نگاهشون تاب ایستادن رو ازم میگیره

یکم دقت کنی چشمهای نگرون منو میبنی که همه جا همراهت میاد

پشت هر دیواری گوشه هر پنجره ای به انتظار میشینه تا تو بیایی و یه لحظه هم مهمون عزیز کرده دل عاشقم بشی

میخوام از آرزوهام بگم برات

دوست دارم یه روز ابری زیره نم نم بارون دستهامون تو دستای هم باشه

پا به پات قدم بردارم اونقدر باهات راه برم که دیگه نای ایستادن نداشته باشم

دلم میخواد یه روزی وقتی نگاهت میکنم وقتی چشم تو چشمات دارم بدونی که عاشقتم

بدونی و بدونم که ماله همیم

اگه اون روز بیاد من خوشبخت ترینم

هدیه من به تو یه آسمون ستاره است

توی دل کوچیک من پره ستاره است

میخوام تو ماه دلم باشی

بیایی و با نور دوتا چشمهای قشنگت شب دلم رو نورانی کنی

ماه پیشونی من میاد روزی که عشق تو بهم جرات بده تا آرزوهامو فریاد بزنم

به امید اون روز دوستت دارم عشقم

[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:30 ] [ آواره شده ] [ ]
با عشق دوستت دارم...

http://tanhatarin-ashegh.persiangig.com/10.jpg

دلم بدجوری گرفته بود و بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد

خواب تو رو دیدم

جایی می بردی منو

نمی دونم کجا بود

دستم توی دست مهربونت بود

اما وسط یه جاده تنها موندم

خودمو تنها و در به در دیدم که دارم دنبال تو می گردم

صدات کردم مرضیه

اما جوابمو ندادی

کلافه و خسته یه گوشه نشستم

احساس می کردم باهام هستی همون اطراف

ولی خودت رو پنهان کردی تا من نبینمت

واسه یه لحظه به عقب برگشتم

دیدمت که با یه لبخند محزون داری نگام می کنی

یه لباس مشکی تنت بود داشتی واسم دست تکون می دادی و ازم دور میشدی

از خواب پریدم

صورتم خیس خیس بود

تا یه مدت نگران بودم نکنه ازم دور بشی

اما حالا تعبیرش رو فهمیدم

کاش میشد همه خوابهامون تعبیر نشه

اگه هم میشه یه جوری بشه که خاطرمون آزرده نشه

می خواستم بار دلتنگی هام رو از دوش مترسک بردارم و از این جا برم

آخه قلب مترسک دیگه جایی واسه دلتنگی هام نداره

نوشتن انگیزه می خواد نه تکرار

اما یه حس مرموز منو وادار به نوشتن و موندن میکنه

تا بنویسم و بگم هنوز هستم

زنده ام

نفسی هست

لااقل اینجوری میتونم دلتنگی هام رو نگهش دارم واسه اون روزی که شاید لبخندی بزنم و یادم رفته باشه دلم تنگه

اعتراف میکنم دلم واست تنگ شده

واسه صدای گرم و مهربونت

واسه خنده های قشنگت که هنوزم توی گوشم یادگاری مونده

دفتر خاطراتم رو که ورق میزنم رده پاهای زیادی می بینم که همه خاطره شدن و تو

تو شدی رویایی ترین خاطره زندگیم

رویای یک حقیقت

حقیقتی که سالها دنبالش بودم و باور کردم فقط یه رویاست

این که میگن دل به دل راه داره رو باور می کنی یا نه؟

ولی من که خیلی بهش معتقدم

وقتی صدات میکنم می شنوی مگه نه؟

اینو دلم میگه جوابتو می شنوم باور کن

دلم می خواست همه چیزو بهت می گفتم و بعد می رفتم واسه همیشه

ولی آخه چیزی نداشتم که قابل قبول باشه

همین ته ذره غرور هم می رفت و دیگه پیدا نمی شد

نه اینکه از تنفر تو یا بر چسب دیگران می ترسیدم

نه

ولی نمی خواستم با حرفام خودمو توجیه  کنم یا گول بزنم

نمی خواستم بیشتر از این تحقیر بشم

نمی خواستم تو هم منو یه دیوونه ببینی

نمی خواستم به این باور برسم که تنهام گذاشتی

نمی خواستم

باور کن هیچی نمی خواستم

به جز این که بدون هیچ قصد و نیازی دوستت داشته باشم

هیشکی نمی تونه به جای دیگری درد و رنج بکشه

شایدم احساس من دیوانه بود که تا این حد پیش رفت

از عشق می ترسم   زخم خوردم

از عاشق شدن می گریزم   رنج دیدم

تنهایی رو می فهمم   سالها هم خانه ام بود

غم رو می شناسم   همزادم بود

نوازش جبر را احساس می کنم   با آن زندگی کردم

دوستی را می پرستم   تا تو را همیشه دوست بدارم

ولی حیف

حیف که چیز دیگه ای به جز این ندارم

می دونی این تنها چیزی هست که حق خودم می دونمش و به هر کسی هم دلم خواست می بخشمش؟

پس باور کن دوستت دارم واسه همیشه

تو هم ای خوب من به تکرار بگو

این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک بار و به صد بار بگو

دوستم داری؟  را از من بسیار بپرس

دوستت دارم را با من بسیار بگو

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 12:21 ] [ آواره شده ] [ ]